این داستان مسیر شخصی من است؛ مسیری که از کودکی در ایران آغاز شد و در طول سالها، پرسشها، مهاجرت و جستجوی خدا، زندگی من را به شکلی که هرگز تصور نمیکردم تغییر داد.
کودکی من
من در یک خانواده مسلمان شیعه در ایران به دنیا آمدم. به دلیل شرایط زندگی خانوادهام، تا حدود هشت سالگی در چلیچه (Cholicheh)، در منطقه شهرکرد، زندگی میکردم؛ جایی که در آن زمان روستا بود و امروز توسعه پیدا کرده و به شهری کوچک با شهرداری تبدیل شده است.
این منطقه برای من با خاطرات طبیعت زیبا، هوای خنک و سرد، زمستانهای برفی و کوههای بزرگ اطراف آن گره خورده است. بخش مهمی از خاطرات کودکی من در همین محیط شکل گرفت.
از همان سالهای کودکی، دین بخش مهمی از محیطی بود که در آن بزرگ میشدم. هر سال با فرا رسیدن ماه محرم، فضای زندگی ما تغییر میکرد. در تمام این ایام لباس سیاه میپوشیدیم و در مراسم مذهبی شرکت میکردیم.
در مراسم سینهزنی و زنجیرزنی حضور داشتیم. هنگام خواندن نوحهها، با شور و احساس به سینه خود میزدیم، زنجیر میزدیم و گریه میکردیم. این مراسم برای ما بسیار جدی بود و از همان کودکی به ما آموخته شده بود که انجام این اعمال و شرکت در این مراسم میتواند در بخشیده شدن گناهان ما نقش داشته باشد.
من نیز در آن سن، آنچه را از خانواده و محیط اطرافم آموخته بودم با جدیت انجام میدادم. اینها نخستین تجربههای من از ایمان و جستجوی خدا بودند؛ سالهایی که هنوز نمیدانستم در آینده مسیر زندگی و شناخت من از خدا تا چه اندازه تغییر خواهد کرد.
علاقه من به خواندن و قرآنخوانی
از همان کودکی علاقه خاصی به آواز خواندن داشتم. واقعاً نمیدانم این علاقه از کجا در من شکل گرفته بود، اما احساس میکردم هم به خواندن علاقه زیادی دارم و هم استعداد و صدای خوبی برای آن دارم. همین موضوع باعث شد که کمکم در مراسم مذهبی نیز شروع به خواندن نوحهها کنم.
وقتی وارد مدرسه شدم، این علاقه شکل دیگری پیدا کرد. آن زمان، پیش از شروع کلاسها، دانشآموزان در حیاط مدرسه در صفهای طولانی و منظم میایستادند و هر کلاس پس از اجرای برنامه صبحگاهی به کلاس خود میرفت. یکی از بخشهای برنامه صبحگاهی، تلاوت قرآن بود.
به دلیل علاقه و تواناییای که در خواندن داشتم، معمولاً هفتهای یک یا دو بار من مسئول تلاوت قرآن میشدم. صبح زود پشت میکروفن مدرسه میایستادم و قرآن میخواندم و صدای تلاوت من از بلندگوهای مدرسه در محله شنیده میشد.
برای من کودک، این فقط یک برنامه مدرسه نبود. در درون خودم احساس میکردم با انجام این کار به خدا نزدیکتر میشوم. تصور میکردم شاید خدا مرا بیشتر دوست داشته باشد و به خاطر کارهایی که برای او انجام میدهم، جایگاه بهتری نزد او داشته باشم.
در آن زمان شناخت من از رابطه با خدا بر همین اساس شکل گرفته بود: اینکه هرچه اعمال مذهبی بیشتری انجام دهم، شاید بیشتر مورد قبول و محبت خدا قرار بگیرم. هنوز نمیدانستم سالها بعد، نگاه من به خدا، محبت او و معنای نجات کاملاً دگرگون خواهد شد.
ادامه مسیر مذهبی من در اصفهان
بعد از اینکه از چلیچه به شهر اصفهان مهاجرت کردیم، این بخش از زندگی مذهبی من متوقف نشد؛ بلکه در محیط بزرگتر شهر، شکل جدیتری به خود گرفت. در محلهای که در اصفهان زندگی میکردیم نیز در مراسم مذهبی شرکت میکردم و حتی عضو بسیج مسجد شدم.
با فرا رسیدن ماه محرم، همچنان در مراسم سینهزنی و زنجیرزنی حضور داشتم، اما به مرور به همینها بسنده نکردم. در اصفهان با مراسم دیگری نیز روبهرو شدم. در روز شهادت امام حسین، امام سوم شیعیان، گروهی از عربهای ساکن اصفهان مراسمی را برگزار میکردند که به آن قمهزنی گفته میشد؛ در این مراسم افراد با شمشیر یا قمه به سر خود میزدند.
من نیز در آن مراسم شرکت کردم و قمهزنی انجام دادم. بر اثر ضربهای که به سر خود میزدم، خون زیادی از من جاری میشد. با وجود درد و خونریزی، در آن زمان تصور من این بود که انجام چنین کاری نشانه محبت، ایمان و فداکاری من برای مقدسین است.
در ذهن خودم فکر میکردم هرچه بیشتر سختی بکشم و برای باورهای مذهبیام از خودگذشتگی نشان دهم، نزد خدا عزیزتر خواهم بود. تصور میکردم خدا به خاطر این اعمال مرا بیشتر دوست دارد و من با انجام آنها به او نزدیکتر میشوم.
آغاز فاصله گرفتن من از فضای مذهبی
رفتهرفته با بیشتر شدن سنم و ورودم به دانشگاه، زندگی من وارد مرحله تازهای شد. تحصیل در مقطع کارشناسی رشته عمران و ساختمان را آغاز کردم و به دلیل مشغلههای درس، دانشگاه و کار، کمکم از فضایی که سالها در آن حضور داشتم فاصله گرفتم.
در همین دوران، درباره بعضی از افرادی که از قبل در بسیج میشناختم، چیزهایی میشنیدم و رفتارهایی میدیدم که برایم سؤالبرانگیز بود. گزارشهایی درباره آزار دیگران و سوءاستفاده برخی افراد از موقعیت و جایگاهی که داشتند به گوشم میرسید. این مسائل به مرور باعث شد نگاه من نسبت به محیطی که زمانی با علاقه در آن فعالیت میکردم تغییر کند.
چیزی که بیش از همه مرا آزار میداد، فاصله میان ظاهر و عمل بعضی از این افراد بود. آنچه در ظاهر از ایمان، دینداری و ارزشهای مذهبی نشان میدادند، همیشه با رفتاری که در عمل با دیگران داشتند هماهنگ نبود. برای من، ظاهر و باطن آنها دیگر یکی به نظر نمیرسید.
همین تجربهها باعث شد کمکم علاقهام به حضور در آن فضا کمتر شود. البته در آن زمان هنوز مسیر تازهای برای ایمانم پیدا نکرده بودم؛ فقط سؤالهایی در ذهنم شکل گرفته بود و آرامآرام از چیزی که سالها بخشی از زندگی من بود، فاصله میگرفتم.
آشنایی با همسرم و تلاش من برای تغییر باور او
در همین دوره از زندگیام با همسرم، گلی جان، آشنا شدم. نگاه او به خدا و دین با نگاه من کاملاً متفاوت بود. او میگفت اعتقادی به وجود خدا ندارد و آنچه برایش اهمیت دارد، انسانیت و رفتار انسان با دیگران است.
من عاشق او شده بودم، اما در همان زمان هنوز با همان باورهای مذهبی گذشتهام به زندگی نگاه میکردم. به همین دلیل یکی از دغدغههای جدی من این بود که گلی نیز مسلمان شود و نماز بخواند. در ذهن خودم نمیتوانستم بپذیرم که روزی من در بهشت باشم و همسرم به دلیل ایمان نداشتن به اسلام در جهنم باشد.
به همین خاطر بارها و تقریباً در هر فرصتی به او میگفتم: «تو باید نماز بخوانی.» حتی زمانی که با اتومبیل در حال رفتوآمد بودیم و صدای اذان پخش میشد، صدای آن را بلند میکردم تا گلی آن را بشنود. آن روزها واقعاً باور داشتم که با چنین کارهایی میتوانم به نجات او کمک کنم.
مهاجرت و اتفاقی که انتظارش را نداشتم
پس از مدتی، به دلیل شرایطی که در زندگیمان به وجود آمده بود، دیگر امکان ماندن من در ایران وجود نداشت و ناچار وارد مسیر مهاجرت شدم. این تصمیم برای من یک انتخاب ساده نبود، بلکه شرایط زندگی مرا به جایی رسانده بود که مجبور شدم ایران را ترک کنم و به آلمان بیایم.
اما همسرم نتوانست همراه من بیاید. به دلیل مشکلات مربوط به دریافت ویزا، گلی و پسرمان، آرین، در ایران ماندند و من به تنهایی در آلمان زندگی میکردم. دوری از خانواده و زندگی در کشوری تازه، دوران متفاوت و سختی را برای من رقم زده بود.
در همین مدتی که همسرم در ایران بود، اتفاقی افتاد که اصلاً انتظارش را نداشتم: گلی به عیسی مسیح ایمان آورد.
این موضوع برای من بسیار عجیب بود. همان کسی که پیش از آن میگفت خدایی وجود ندارد، حالا به من میگفت که به عیسی مسیح ایمان آورده است. واکنش من این بود که به او گفتم: «من به تو ثابت میکنم که اسلام حق است و تو اشتباه میکنی.»
گلی در آن زمان عضو یک گروه تلگرامی بود که تعدادی از مسیحیان فارسیزبان در آن حضور داشتند. من هم وارد آن گروه شدم، اما نه برای اینکه درباره مسیحیت چیزی یاد بگیرم. هدف من این بود که با آنها صحبت کنم، از اسلام دفاع کنم و حتی آنها را به اسلام دعوت کنم.
اما وقتی وارد گروه شدم، با چیزی روبهرو شدم که انتظارش را نداشتم. شروع کردم به گوش دادن به پیامهای صوتی اعضا. آنها برای یکدیگر، برای بیماران و برای کسانی که مشکلات خانوادگی یا شخصی داشتند دعا میکردند و مرتب از محبت میگفتند.
چیزی که برای من بسیار عجیب و در عین حال آرامشبخش بود، زبان دعای آنها بود. آنها به زبان مادری خودشان، فارسی، با خدا صحبت میکردند. برای من دیگر خبری از جملات عربی و کلمات تکراریای که سالها به آنها عادت کرده بودم نبود. آنها ساده و از دلشان با خدا حرف میزدند.
فضای پرستش آنها نیز با آنچه سالها تجربه کرده بودم متفاوت بود. آنها نام خداوند را با شادی و با گیتار، پیانو و موسیقی میخواندند. این بخش برای من جذابیت خاصی داشت، چون خودم از کودکی عاشق خواندن بودم و در سالهای آخر زندگیام در ایران نیز به موسیقی و نواختن گیتار علاقهمند شده بودم.
من وارد آن گروه شده بودم تا دیگران را متقاعد کنم که باورشان اشتباه است، اما آرامآرام اتفاق دیگری در حال رخ دادن بود: من شروع کرده بودم به گوش دادن.
آغاز جستجوی دوباره و آشنایی من با مسیح
تمام چیزهایی که در آن مدت با گوش خود شنیدم و با چشم خود دیدم، باعث شد برای نخستین بار به خودم اجازه بدهم باورهایی را که از کودکی با آنها بزرگ شده بودم، دوباره بررسی کنم. تصمیم گرفتم این بار خودم درباره اسلام تحقیق کنم و بدون ترس سؤال بپرسم.
زمانی که در ایران زندگی میکردم، چنین امکانی را در خودم نمیدیدم. از تحقیق درباره بعضی موضوعات میترسیدم، زیرا حتی سؤال کردن و تردید کردن درباره باورهای دینی برای من گناه تلقی میشد. اما حالا در آلمان، به اینترنت آزاد و منابعی دسترسی داشتم که پیش از آن یا نمیشناختم یا امکان مطالعه آنها را نداشتم.
شروع به مطالعه کتابها و منابع مختلف کردم؛ از جمله کتابهایی مانند «حقایق ناگفته اسلام» و همچنین مطالبی از تاریخ طبری. هرچه بیشتر مطالعه میکردم، پرسشهای من نیز بیشتر میشد.
در جریان این مطالعات، با روایتها و مطالب تاریخی درباره چگونگی گسترش اسلام و فتوحات مسلمانان، از جمله فتح ایران، روبهرو شدم. آنچه میخواندم با تصویری که سالها از دین در ذهنم ساخته بودم تفاوت زیادی داشت. برای من بسیار دردناک بود که با خودم فکر کنم سالهای زیادی تلاش کرده بودم با انجام اعمال مذهبی محبت خدا و نجات را به دست بیاورم، اما حالا درباره بسیاری از باورهایی که پایه زندگی مذهبی من بودند، سؤالهای جدی داشتم.
اما در میان همه این سؤالها، یک روزنه امید برای من باقی مانده بود: همان اتاق دعا در گروه تلگرامی مسیحیان.
همین موضوع باعث شد این بار تحقیق درباره عیسی مسیح و ایمان مسیحی را آغاز کنم. هرچه بیشتر درباره عیسی میخواندم و بیشتر با سخنان و زندگی او آشنا میشدم، علاقه من نیز بیشتر میشد. چیزی در شخصیت، سخنان و محبت او قلب مرا به خود جذب میکرد.
این جستجو ادامه پیدا کرد تا اینکه روزی رسید که دیگر موضوع برای من فقط مطالعه یک دین دیگر نبود. من تصمیم گرفتم قلب و زندگی خود را به عیسی مسیح بسپارم.
با اینکه هنوز از خانوادهام دور بودم و شرایط زندگی من آسان نبود، شادی و آرامشی را در قلبم تجربه کردم که پیش از آن نمیشناختم. شرایط بیرونی من ناگهان تغییر نکرده بود، اما درون من تغییر کرده بود. امیدی در قلب من روشن شده بود که در سختترین روزهای زندگیام، قلبم را گرم نگه میداشت.
نخستین معجزهای که در زندگیام تجربه کردم
بعد از اینکه قلبم را به عیسی مسیح سپردم، با امیدی تازه برای مصاحبه پرونده پناهندگیام رفتم. برای من نتیجه این مصاحبه فقط یک پاسخ اداری نبود. آینده زندگی من و زمانی که میتوانستم دوباره خانوادهام را در آغوش بگیرم، به آن وابسته بود.
مصاحبه انجام شد، اما چیزی اتفاق افتاد که اصلاً انتظارش را نداشتم: تنها یک روز پس از مصاحبه، پاسخ مثبت پروندهام را دریافت کردم.
این اتفاق در کمپ پناهندگی که در آن زندگی میکردم بسیار غیرعادی بود. افرادی که آنجا بودند چنین چیزی ندیده بودند و حتی کارکنان کمپ نیز از اینکه پاسخ مثبت پرونده من تنها پس از یک روز آمده بود، تعجب کرده بودند.
من این اتفاق را اولین معجزه عیسی مسیح در زندگی خودم میدانم. اما وقتی این تجربه را تعریف میکنم، هرگز نمیخواهم چنین برداشتی ایجاد شود که اگر کسی دعا کرده و هنوز پاسخی دریافت نکرده است، پس ایمان او کم است یا خدا او را دوست ندارد.
ایماندارانی هستند که شاید ماهها یا حتی سالها برای موضوعی دعا کردهاند و هنوز منتظر پاسخ هستند. طولانی شدن انتظار نشانه کمبود ایمان نیست. من ایمان دارم که خداوند در زندگی هر شخص به شکلی متفاوت کار میکند و زمان و مسیر زندگی همه ما یکسان نیست.
از یک انتخاب تصادفی تا جایی که امروز خانه من است
بعد از دریافت پاسخ مثبت پروندهام، برگه انتقال من صادر شد. محل زندگی جدید من توسط یک سیستم کامپیوتری و بر اساس ظرفیت شهرهایی که امکان پذیرش پناهنده داشتند انتخاب میشد. انتخابی که برای من کاملاً تصادفی به نظر میرسید.
به من گفتند: «تو به شهر هومبرگ منتقل میشوی.» من حتی تا آن روز نام هومبرگ را هم نشنیده بودم. با این حال پذیرفتم و به کمپ پناهندگی شهر هومبرگ منتقل شدم.
وقتی وارد کمپ شدم، در راهرو صدای چند فارسیزبان را شنیدم. با آنها آشنا شدم و یکی از اولین سؤالهایم این بود: «آیا در این شهر کلیسایی هست که شما به آن بروید؟» پسری افغان به نام حامد به من گفت در هومبرگ کلیسایی وجود دارد که تعدادی ایرانی نیز به آنجا میروند.
منتظر ماندم تا یکشنبه فرا برسد و همراه آنها به کلیسا رفتم. همان کلیسایی که بعدها بخش مهمی از زندگی من شد و تا امروز نیز در آن خدمت میکنم.
در آنجا با خواهران و برادران ایرانی و آلمانی آشنا شدم. یکی از آنها مردی آلمانی به نام هلموت بود. محبت او تاثیر عمیقی بر من گذاشت. او به کمپ پناهندگی میآمد، برای یادگیری زبان آلمانی به من کمک میکرد، با هم برای خرید میرفتیم و در بسیاری از کارهای زندگی تازهام در آلمان کنارم بود.
حتی وقتی فهمید به موسیقی و گیتار علاقه دارم، اولین گیتاری را که در آلمان داشتم، هلموت به من هدیه داد. با همان گیتار شروع کردم در کلیسا سرود بزنم و خداوند را پرستش کنم. این نقطه آغاز خدمت من بود.
حدود یک سال بعد، خانوادهام به آلمان آمدند. بعد از مدتها دوری، دوباره توانستم همسر و فرزندم را در آغوش بگیرم. ما در هومبرگ ساکن شدیم و امروز، در سال ۲۰۲۶، هنوز در همین شهر زندگی میکنیم.
امروز همان کلیسایی که روزی به عنوان یک پناهنده تازهوارد و غریبه وارد آن شدم، جایی است که در آن خدمت خود را ادامه میدهم؛ در زمینههایی مانند موعظه، ترجمه، شاگردسازی و پرستش.
آن روزها بسیاری از این اتفاقها برای من تصادفی به نظر میرسیدند. اما امروز وقتی به تمام این مسیر نگاه میکنم، من آنها را بخشهایی از هدایت خداوند در زندگی خودم میبینم.
از ایمان تا خدمت
هرچه بیشتر در ایمان رشد میکردم و فرصت بیشتری برای خدمت در کلیسا پیدا میکردم، یک خواسته جدی در قلبم شکل گرفت: اگر قرار است خداوند، کلیسای او و انسانها را خدمت کنم، باید شناخت درستتر و عمیقتری از کلام خدا داشته باشم.
دیگر نمیخواستم تنها بر اساس احساسات، تجربیات شخصی یا دانستههای محدود خودم درباره خدا صحبت کنم. احساس میکردم مسئولیتی دارم که کتاب مقدس را عمیقتر بشناسم، الهیات را به صورت جدی مطالعه کنم و یاد بگیرم چگونه کلام خدا را درست بفهمم و درست تعلیم بدهم. به همین دلیل تصمیم گرفتم الهیات بخوانم.
با کمک خادمین و شبانانی که مرا راهنمایی و حمایت کردند، این فرصت برایم فراهم شد که از یک دانشگاه در آمریکا بورسیه تحصیلی دریافت کنم و تحصیلات آکادمیک خود را در زمینه الهیات آغاز کنم.
در کنار آن، خواهران و برادران آلمانی من در کلیسای هومبرگ نیز از من حمایت کردند. بخشی از این حمایت، کمک مالی برای ادامه تحصیلاتم بود تا بتوانم این مسیر را بهتر دنبال کنم.
همزمان برای تامین زندگی خود و خانوادهام به عنوان راننده اتوبوس نیز کار میکنم و در کنار کار، تحصیلات الهیاتم را ادامه میدهم. امیدوارم پس از پایان تحصیلاتم، خداوند مرا در جایی قرار دهد که بتوانم با آنچه آموختهام، بهتر و بیشتر خدمت کنم.
رویای نان حیات
امروز رویای دیگری نیز در قلب من شکل گرفته است؛ رویایی به نام نان حیات.
رویای من این است که نان حیات فقط یک وبسایت باقی نماند. امروز نان حیات از یک وبسایت آغاز شده است؛ جایی برای معرفی عیسی مسیح، آموزش کتاب مقدس، کمک به نوایمانان، رشد در ایمان، موعظه، دعا و رساندن پیام امید به انسانها.
اما رویای من بزرگتر از یک وبسایت است. آرزو دارم روزی نان حیات به یک خدمت و مرکز واقعی تبدیل شود؛ مکانی که بتواند به فارسیزبانان در نقاط مختلف جهان خدمت کند، انسانها در آن کتاب مقدس را بیاموزند، در ایمان رشد کنند و برای خدمت آماده شوند.
و یکی از بزرگترین رویاهای من این است که روزی، اگر خداوند راه را باز کند، چنین مرکزی در ایران نیز بنا شود؛ جایی که در آن معلمان کتاب مقدس، خادمین و پرستندگان تربیت شوند و افرادی برای خدمت و ماموریت به نقاط مختلف فرستاده شوند.
من نمیدانم خداوند این رویا را چگونه و در چه زمانی به انجام خواهد رساند. اما یک چیز را از مسیر زندگی خود آموختهام: لازم نیست همیشه تمام نقشه را ببینم تا قدم بعدی را با ایمان بردارم.
نان حیات امروز شاید یک وبسایت باشد، اما دعای من این است که اگر اراده خداوند باشد، روزی به مکانی برای شناخت مسیح، تعلیم کلام خدا، شاگردسازی، پرستش و فرستادن خادمین تبدیل شود.
این رویای من برای نان حیات است.